![]() |
![]() |
|
|
نمي دانم چرا اين روزها دوست دارم باور كنم كه حواست به من نيست. دوست دارم باور كنم مرا تنها گذاشته ايي. دلم مي خواهد به رخت بكشم كه خداي خوبي براي برخي لحظه هاي من نبودي. دلم مي خواهد به خودم بقبولانم تو مرا رها كردي. اين روزها تلاش مي كنم به خودم ثابت كنم تو خداي خوبي هستي، اما فقط براي ديگران. عجيب نيست؟ تو نمي داني چرا؟؟ چرا انقدر اين روزها دلم شكسته است؟ چرا هر چه دست دراز مي كنم دستت دورتر مي شود و زير پايم خالي تر؟؟ خداي غايب ! به جانت قسم اين روزها سايه ات سخت سنگين است. وقتي من هنوز به راه نيامده اينگونه از جانب تو پذيرايي مي شوم فكر نميكني ممكن است تاب نياورم و جا بزنم؟ ظرفيتم كه بالا رفت آن وقت هر چه قدر دلت خواست بر سرم بلا بريز. بي عدالتيست هم مشكلات باشد و هم فقدان تو. چقدر گاهي سنگدل مي شوي.
پاورقی: دلگير نشو اگر قد خودم حرف مي زنم. قد خودم يعني قد انديشه هايم. قد فهمم. قد دركم از تو. نگو كه به ازادي بيان معتقد نيستي. من همينم. انتظارنداري كه يكشبه خداشناس شوم؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 23 توسط نرگس |
|
|
دلم خدا مي خواد دلم يك خداي خوب مي خواد. دلم يك خداي سخنگو ميخواد. دلم يك خداي اختصاصي مي خواد. دلم ، دلم خدا مي خواد.
مي دانم هر چقدر هم ناز كنم، كاري نخواهي كرد. از تو كه جدا شوم، تو هم مرا رها مي كني. حال خرابم بدتر مي شود و باز خودم بايد برگردم. دلم به قدرتت خوش بود، اما وقتي براي نجات من كاري نمي كني، فكر مي كنم عظمتت فقط در حد آفرينش آسمان و زمين است. وقتي فقط من به تو نياز دارم، حق داري سرسنگين باشي و هر وقت دلت خواست نگاهي بيندازي. هيچ حرفي در كت ِ منطقم نمي رود. خدايي كن و من را از اين آشفتگي نجات بده. يعني ارزش كمي سرمايه گذاري را هم ندارم؟ شيطان از هر سوراخي براي ورود استفاده مي كند، تو چي خدا؟ تو هم كمي به دنبال بنده ات مي دوي؟
پاورقي: اين روزها بدجور پريشاني از سرو كولم بالا مي رود. نمونه ي يك انسان متلاشي شده . منتظر آمدن يك طناب از آسمانم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/06/26ساعت 15 توسط نرگس |
|
|
وقتي افسانه ي شخصي ات به تو گفت ظالم بايد بداني رنگ آدم هاي اطرافت شدي پايت را از زمين بردار و ببين با آرزوهايت چه كرده ايي.
پاورقي: اين روزها خيلي كمند آن ها كه به روياهاي شخصي ام احترام بگذارند. خدايا هواي روياهايم را داشته باش مگذار آدم هاي خاكستري آرزوهايم را بدزدند و بعد قتل عامشان كنند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/17ساعت 16 توسط نرگس |
|
|
چهل روز خوب بودن که سخت نیست چهل سال خوب ماندن هنر است. عرضه داری همه ی عمر چله باش.
پاورقی: به مجازی بالا رفتن اعتقادی ندارم. فقط باید بیست و چهار ساعته به هوش بود. سر طناب را باید گرفت و بالا رفت. گاهی حتی ایستادن هم سقوط است. کاش هیچوقت برای فهمیدن حرف هایت دچار توهم نشوم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/05/30ساعت 16 توسط نرگس |
|
|
خسته شدم از بس خودم را جای تو گذاشتم. از بس حرف زدم و سکوت شنیدم و سعی کردم جواب تو را حدس بزنم. از بس مجبور هستم همیشه خودم همه چیز را بفهمم. خسته شدم از اینکه تو همکلام من نیستی. از این که فقط با زبان نشانه سخن می گویی. نشانه هایی که گاه عقل من از درکشان عاجز است و گاهی نمی فهمم این نشانه حرفی از جانب توست یا چشمکِ یک راه شیطانی. فهمم را سهی می کنم به اندازه ی تو وسعت دهم. تو هم قدری کوچک شو، به اندازه ی درک ِ من. مرا بفهم. راهم را سخت مکن. باور کن بار ِ سختی بر شانه های من ِ آدمی گذاشته ای. من اگر تو شوم باز هم مخلوقم. اما تو هیچگاه بنده نبودی. هیچوقت پایین زندگی نکرده ای. تو همیشه خدا بودی و بالا. تو از همان اول معبود بودی و تلاشی برای خدا شدن نکرده ایی. خود را جای من بگذار ، من اما باید از هیچ به همه برسم. باید بدوم. باید زمین بخورم. باید بجنگم. باید پیراهن پاره کنم. من خدا نبوده ام و نمی دانم تو بنده نبودی اما لابد می دانی. شاید بندگی سخت تر از خدایی باشد. بنده نوازی کن.
پی نوشت: دو سه روز است که تب دارم. حواست باشد بنده ها در این دوران هذیان زیاد می گویند.
پاورقی: امشب فهمیدم خدا را با فلسفه نمی شود فهمید. شاید برای همین انتهای بیشتر منطق ها به بن بست می رسد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/18ساعت 18 توسط نرگس |
|
|
اگر خواستی بدانی زندگی ات چقدر می ارزد، حساب کن ببین امروز اگر مُردی تکیه گاه ِ چند نفر فرو خواهد ریخت، در سوگ تو، لباس عزا به تن چند دل خواهد نشست. و بی حضور تو روز چند نفر شب خواهد شد. آن وقت ارزش خودت را تخمین بزن. اگر جای خالی ات زود پر شد، اگر بود یا نبودت فرقی به حال چرخ زندگی دیگران نداشت، بدان عمرت به مفت نمی ارزد. از آن هزار بار برای همیشه های تاریخی که اگر مردی باز تکرار خواهی شد و ککِ روزگار هم نمی گزد.
پاورقی: چقدر سخت است که نبودنت دغدغه ی هیچ کسی نباشد. امروز به این نتیجه رسیدم حتی اندازه ی یک درخت هم زندگی نکرده ام. نه سایه برای کسی بودم و نه تکیه گاه دلی شدم. اگر رفتم خواهند گفت: نفس های بی فایده ای داشت. نمی دانم تا کی این جمله برایم کاریرد دارد: هنوز هم برای دیر شدن زمان باقیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/11ساعت 19 توسط نرگس |
|
|
این روزها به هیچ چیز اعتماد نداشته باش. همه چیز پنجاه پنجاه است. هم می تواند غلط باشد ، هم درست. وقتی که تمام نشانه ها زیر سوال برود، تازه می فهمی شکست یعنی چه. انگار آب یخ روی تن آرزوهایت می ریزند. می مانی. مات و مبهوت جاده ها به یکباره رنگ عوض می کنند. امروز ردِّ پاهایت را در تیرگی مطلق جاده ای می بینی که دیروز به نورانیّت آن جاده قسم می خوردی. نشانه ها که برعکس شوند، دودمان اعتقاداتت بر باد می رود، آن وقت که پوچی محض، گریبان عقلت را گرفت، به زمین گرم که خوردی، تازه می شوی مثل دیگران. دیگر درگیر نشانه ها نمی شوی. مثل مارگزیده ها می چسبی به زندگیت. لابلای روزمرگی ها گم می شوی و دیگر حواست را پرت ماورا نمی کنی. اما هر چه می گذرد انگار چیزی از درون تو را می خورد. نگاه می کنی. تهی تر شده ای. زمان، موی سر آرزوهایت را سفید کرده و تو ماندی و آزردگی اندیشه. و زخم هایی که پابرجایند هنوز. یادگار کج فهمی ماست ، زخم آن حقیقت ها که یک شبه ویران شد.
پاورقی: می دانی رفیق، هیچوقت به هیچ نشانه ای اعتقاد نداشتم. باور کن اینطوری زندگی کردن بهتر از فریب خوردن است. قضاوتی بر جنس نشانه ها نمی کنم ، چون حقیقت های صد در صد، تا ابد مجهولند. فقط می دانم باید درست زندگی کرد. من بندگی کنم و او خدایی. همین برای دو روزه زندگی کافیست.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/05/04ساعت 17 توسط نرگس |
|
|
نمی دانم چرا گاهی دستت برای برآوردن چیزهای ساده و کوچک بازتر است. اما پای نیازهای مهم که وسط حاجاتم باز می شود، انگار سرسنگین می شوی. مگر اندازه ی دعا فرقی به حال قدرت تو می کند؟ حاضرم تمام خواسته های کوچک و ساده را بی جواب بگذاری، اما کمی توجه ، خرج نیازهای مبرم و بزرگ من کنی. طالب کمی آب که شوم، از زمین و آسمان نشانه های وجود دریاست که بر سر عطشم می ریزد ، اما همین که دریا بطلبم ، آب را هم گم می کنم. یعنی همیشه باید کم بخواهم و مختصر؟؟ باور کن برخی هدف ها را نمی شود خورد کرد.
یک خط اضافه: به تو که نه، به خودم یادآوری می کنم تو همان کل شی قدیر هستی. حتی برای استجابت دعا چه بزرگ باشد چه کوچک. می دانی، بی اجابت دعا ، باز هم تو تنها امید زندگی من هستی. تسلیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/04/27ساعت 17 توسط نرگس |
|
|
گاهي باورم نمي شود اينهمه تجربه حاصل و دسترنج زندگي منست. انگار براي بزرگ شدن هنوز بچه ام ، و اين كوله بار اندازه ي شانه هاي من نيست. فكر مي كردم زير آنهمه فشار مي شكنم، اما عجيب تاب آوردم. و حالا حس مي كنم به اندازه ي تمام دنيا قد كشيده ام. احساس پختگي مي كنم و گاه آنچنان ادامه مي يابد اين حس پختگي كه به مرز سوختن مي رسد.
يك خط اضافه: خدايا يك بنده ي سوخته را چند خريداري؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/15ساعت 0 توسط نرگس |
|
|
گاهي فكر مي كنم مي نشيني يك گوشه ، و فقط از آنجا به بنده هايت نگاه مي كني. و مي گذاري حوادث آنجور كه دوست دارند رقم بخورند. و تو از آن بالا فقط شاهد و ناظري. بي هيچ مداخله ، بي هيچ ترحم ، بي هيج خداوندگار بودني . انگار تو فقط خالق من بودي و باقي راه با منست! و وظيفه اي در قبال مشكلات من از جانب تو نيست !
گاهي هم فكر مي كنم بيش از حد همه جا حضور داري. شده تمام قوانين هستي را بهم بريزي، مي ريزي. شده تمام دنيا از هم بپاشد، مي پاشد. و يكدفعه تمام تصادفات بي ارتباط بهم مربوط مي شوند تا از راه هاي عجيب و باور نكردني من به كوچكترين مطلب دل خويش برسم.
يك خط اضافه: كاش گاهي فكر بكني اين بنده تو تا كفر نگويد مسلمان نمي شود. يادت نرفته كه من فقط ادمم و لغزش جزيي از صعود منست؟ چه راه سختيست اين تكامل بشري
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/04/12ساعت 22 توسط نرگس |
|
|
وقتي بنده ي بدي بودم تو خداي خوبي بودي . چرا حالا كه دارم بنده ي خوبي مي شم، تو داري خداي بدي مي شي؟
يك خط اضافه: اينكارت را مي گذارم به حساب امتحان، حكمت يا هر چيزه ديگه، اما نه به حساب فراموش كردن من.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/04/08ساعت 21 توسط نرگس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آنگاه كه دوست داري
كسي همواره به يادت باشد، به ياد من باش كه همواره به ياد تو هستم. 154 بقره |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 |
| پیوندها |
|
جاده ای تا بی نهایت من او شازده شرقی مجمع ديوانگان هزار بوسه ابدار خدا - - - طنز نوشته هاي يك سفير - - كرامات شهدا |
|
RSS
|